انواع قلاب ها : مرا به دام خودت بينداز


 

نويسنده جف نيومن
مترجم: افسانه منادي



 

تجربه هاي پراکنده
 

در فيلمنامه نويسي قلاب دو معني به هم وابسته دارد که هر دوي اينها به درگير کردن علايق مخاطب اشاره دارند. فيلمنامه ها از در اختيار داشتن هر دو نوع آن سود مي برند. در اين ميان « قلاب داستاني» مهم تر و ديگري که اهميتي هم سنگ با نوع اول را ندارد، « قلاب اوليه» است.

1-قلاب داستاني
 

قلاب داستاني به چه معناست؟
قلاب داستاني يعني جنبه اي از ايده اصلي يا مضمون شما در مسيري متمايز، غير معمول، مسحور کننده يا بسيار محکم و ضروري. در اينجا براي روشن شدن اين تعريف سه مثال مي آوريم که در آنها قلاب داستاني وجود ندارد.
الف) چند دوست ميان سال به مراسم عزاداري يکي از دوستان دانشگاهي قديم خودشان مي روند. به هر حال آنها براي همديگر از خاطرات شيرين گذشته که از دوست متوفي خود به ياد دارند صحبت مي کنند و روزهاي شيرين از دست رفته، آنها را به فکر فرو مي برد تا به روند زندگيشان و چگونگي طي شدن آن فکر کنند.
ب) دو زوج متأهل درباره نقاط قوت و ضعف ازدواج و مشکلات خانوادگيشان با يکديگر صحبت مي کنند. اختلاف و تضادهاي آنها رخ نموده و آشکار مي شود. برخي از مشکلات با وجود صداقت بين روابط آنها حل مي شود و در نهايت به نظر مي رسد که بعضي ديگر از مشکلاتشان با بهتر فهميده شدن نيز حل خواهند شد.
ج) زني از دادگاه، تقاضاي طلاق کرده، ولي شوهرش با او در دادگاه مبارزه مي کند. در دو مورد نخستين عدم تمرکز و جهت گيري به چشم مي خورد. احساس مي کنيم که گره مرکزي و يا هدف مرکزي در آنها وجود ندارد و به نظر مي رسد در هر دوي آنها جز آن که گروهي نشسته (يا احتمالاً ايستاده اند) و حول موضوعي با هم صحبت و يا هر از گاهي با هم جدل مي کنند، چيز ديگري وجود ندارد.
پس چي؟ همه چيز بسيار آشفته و نابسامان، خيلي پرپيچ و خم، پيش پا افتاده و بسيار معمولي به نظر مي آيد. هيچ چيز متمايز، ترغيب کننده و نويد بخشي در آنها به چشم نمي خورد. در دستان يک نويسنده خوش قريحه اينها مي توانستند تا حدي وضعيت بهتري براي خودشان دست و پا کنند. اما در اين حالت بسيار مشکل است که بتوانيد موافقت کسي را براي خواندن اين فيلمنامه هاي خطي جلب کنيد. (مگر نويسنده اش بسيار پر سابقه باشد.) اگر اين کار با حضور هنرپيشه هاي طراز اول سينما ساخته مي شد، تغييري در خطي بودن داستان يا مفهوم آن پديد نمي آمد، تنها مي توانست عده اي از مردم را متقاعد کند تا به ديدن آن بروند. براي جبران ضعف موجود، اين ايده ها نيازمند بازنگري دقيق تري هستند.
ايده سوم به يک موضوع مرکزي، به يک کشمکش مرکزي و به طور ضمني به يک هدف مرکزي اشاره مي کند. (زن طلاق مي خواهد و مرد تصميم دارد مانع طلاق او شود.) اما در اين ايده نيز قلاب داستاني ديده نمي شود. از اين دست وقايع هر روزه اتفاق مي افتد. هيچ چيز قابل توجه و خاصي وجود ندارد که ما را متحير سازد. اين ايده در دستان يک نويسنده خلاق و خوش ذوق شايد بتواند بهتر از آن دو به سرانجام برسد. اين به آن معني نيست که قول دهيم حتماً کار خوبي از آب در خواهد آمد.
بدون قلاب داستاني، هر کس که ايده شما را مي شنود و يا مي خواند، در بهترين حالت ممکن است بگويد:« خب، اگر اين کار خوب نوشته مي شد، شايد به وضعيتي بهتر از آن چيزي که در حال حاضر است، دست مي يافت، ولي هم اکنون تمام جذابيت هايي که قصد نشان دادن آنها را داشتيد معيوب به نظر مي رسند.»
قلاب داستاني براي مضمون کارتان زاويه ديدي به حساب مي آيد که به ايده اصلي مقداري شور و حرارت، مقداري درخشندگي و تحرک هديه مي کند.
به عنوان مثال در فيلم کريمر عليه کريمر قلاب داستاني، ترک کردن ناگهاني خانه، توسط زن است. زن به طور ناگهاني شوهرش را به دليل مراقبت از تنها پسرشان ترک مي کند تا پس از آن که مرد فرد بهتر و پدر خوبي شد، برگردد. ماه ها بعد او شکايتي براي سرپرستي فرزند به دادگاه ارائه مي دهد. اين چرخش داستان مي تواند قصه معمولي سرپرستي فرزند را به سمت و سوي انبوهي از نقاط جذاب و ديدني هدايت کند.
پس قلاب داستاني الزاماً به معني ايده اي با مفهوم ويژه نيست. همچون فيلم هاي جذابيت مرگبار، هواپيماي رئيس جمهور، Splash، گنده، تنها در خانه و عزيزم بچه ها رو کوچيک کردم.
اگر چه در همه اينها و همه آن دسته از فيلم ها که داراي مفهوم ويژه هستند، نقاط شاخصي از قلاب داستاني به طور دقيق مشاهده مي شود. اما قلاب داستاني مشابه فيلم کريمر عليه کريمر را در فيلم هايي چون: مردم عادي، درخشش، شاهد، Sling Blade، جري مگواير، ويل هانتينگ خوب، يک ذهن زيبا و اتوبوسي به نام هوس مي توان مشاهده کرد. هيچ کدام از اين فيلم ها درباره شرايط و اوضاع عادي و روزمره نيست. در ايده هاي آنها چيزي وجود دارد که توجه ما را جلب مي کند. به عنوان مثال فيلم ويل هانتينگ خوب فقط درباره مردي جوان که براي پيشرفت تقلا مي کند، نيست. او در حالي که دربان ام. آي. تي است، ثابت مي کند مي تواند يک فرد نابغه باشد. حتي خوش لباس تر از دانشجويان و بسياري از اساتيد است. محصل شبانه روزي در فيلم Sling Blade پا به خانه مادر و پسري مي گذارد. صميميت او با آنها خيلي نامتعارف جلوه نمي کند. آن مرد به شکل عجيبي آرام و با پسر بسيار مهربان است. در حالي که او قاتلي است که اخيراً از بيمارستان رواني آزاد شده است. بسياري از نمونه فيلم هاي ذکر شده، غير عادي يا حداقل غير معمولي و داراي جذابيت منحصر به فردي هستند. بقيه آنها تا اندازه اي مردم عادي را به نمايش مي گذارند که خودشان را در شرايط غير عادي مي يابند و اگر هم غير عادي نباشند حداقل آن قدر غير معمول هستند که جلب نظر مخاطب را فراهم سازند.
در همه چيز استثناهايي وجود دارد. در فيلم شام من با آندره ما با يک قلاب داستاني آنچناني روبه رو نيستيم. اساساً عاملي خارج از کنجکاوي و اشتياق ما وجود ندارد. (آيا نويسنده اي مي تواند آن را بيرون بکشد؟) اما بدون قلاب داستاني-يا چيزي که در ايده ما جذاب و نويد دهنده به نظر برسد-به سختي مي توانيد کسي را پيدا کنيد تا فيلمنامه تان را بخواند. اگر اين فيلمنامه به هر شکل به فيلم تبديل شود، به ندرت گروهي به ديدن آن خواهند رفت. به هر صورت ايده به چنگ آوردن مخاطب و اهميت قرار گرفتن آن در قصه، ايده خيلي جديدي هم نيست. بيشتر نمايش هاي شکسپير اين ساختمان را داشتند، در عين حضور ضروريشان، جذاب و غير متعارف بودنشان، علاقه و اشتياق ما را براي خواندن و ديدن بر مي انگيزانند. به عنوان مثال: دو نوجوان عاشق يکديگر مي شوند و مي فهميم هر دوي اينها از خانواده هاي برجسته اي هستد که سال ها گرفتار خصومت هاي تلخ و قديمي اند. اين همان زاويه ارزشمند در داستان رمئو و ژوليت است. اين ساختمان قوي و جذاب در هملت، مکبث، شاه لير و باقي آثار شکسپير به چشم مي آيد. به همين شکل اگر حدود 2500 سال به عقب بر گرديم-به روزهاي طلايي نمايش هاي يوناني. در نمايشنامه اديپ شهريار، اديپوس پادشاهي را به نمايش مي گذارد که پي مي برد فرزند خوانده است... بعد از سال ها تازه مي فهمد، چندين سال قبل پدر واقعي اش را کشته و با مادر خويش ازدواج کرده است!
واضح است که هر قلاب داستاني نمي تواند اين چنين معرکه و مهيج باشد، اما بهتر است داراي جذابيت زياد و مرتبط با موقعيت و شخصيت پردازي باشد؛ چيزي فراتر از زندگي معمولي، تا جايي که اغلب اوقات براي همين چيزهاي غير معمولي شرط بندي بالايي پيشنهاد مي شود. با چيزي تا حدي غافلگير کننده که نويد داستاني رغبت انگيز، چشمگير و نمايشي را بدهد. به طور خلاصه يک ايده بهتر است شامل چيزهاي جذاب باشد تا تمام توجه و علاقه هاي ما را با خود درگير سازد و ما را وادار کند تا فيلمنامه را بخوانيم و فيلم را ببينيم. در مجموع در بهترين داستان ها علاوه بر قلاب داستاني سگک ديگري نيز موجود هست که...

2-قلاب اوليه
 

در نخستين دقايق يک فيلمنامه، جايي بسيار مهم وجود دارد تا خواننده يا بيننده را درگير قصه کنيم. اگر اين اتفاق در نخستين صفحه هاي يک تا پنج روي ندهد، ممکن است خواننده فيلمنامه آن را کنار بگذارد. اگر بيننده تلويزيوني در پنج دقيقه نخستين درگير فيلم نشود، اغلب کنترل دستگاه را گرفت و کانال را تغيير مي دهد. البته آن دسته از افراد که براي ديدن فيلم در سينما وقت مي گذارند، بعد از پنج دقيقه نمي توانند سينما را ترک کنند، اما ممکن است نارضايتي در آنها رشد کرده و شروع به نقد و خرده گيري از فيلم کنند. اگر بينندگان يک بار اقدام به چنين کاري بکنند، با دشواري مي توان آنها را از حال و هواي منفي بيرون بياوريد. اغلب اوقات در نخستين پنج دقيقه اول چيزي وجود دارد که وظيفه درگير کردن توجه ما را به طرق گوناگون فراهم مي سازد. اين مي تواند يک واقعه بزرگ و تکان دهنده، هولناک يا هيجان انگيز باشد. همچنين مي تواند به حادثه يا عمل کوچکي وابسته باشد که در هر حال ما را مقهور خود ساخته و کنجکاوي ما را بيدار مي کند؛ چيزي را رمزآلود و شايد خارج از جهان مادي. مي تواند چيزي باشد که به واقع ما را وادار مي سازد تا شخصيتي را دوست داشته باشيم و از شخصيتي بدمان بيايد. يا چيزي که ما را مجاب مي کند تا چگونگي رفتارهاي شخصيت هاي ويژه و نامتعارف را در يابيم. شايد خطي از يک گفت و گوي تهديد آميز يا مضحک و يا بي نهايت خارق العاده و حتي تصويري بسيار چشمگير بتواند ما را به دام بيندازد.
اين راه يا راه هاي ديگر، که به هر حال بخشي از رويداد اصلي محسوب مي شود، مي تواند بذله گويي يا جذابيت يک خط از گفت و گو، نشان دادن بخشي از شغل يک شخصيت نامتعارف، تکه اي کوچک از يک حادثه فرعي خيره کننده و يا تصويري فوق العاده زيبا که کنجکاوي ما را برانگيخته و توجه ما را به خود جلب کند، باشد. به هر شکل، ما نيازمنديم در پنج دقيقه اوليه درگير قصه شويم. معمولاً قلاب اوليه در بين سه دقيقه نخستين روي مي دهد. (يعني سه صفحه اول فيلمنامه) گاهي اوقات، عامل شتاب دهنده اي ( تحريک کنندگي حادثه) همچون قلاب اوليه عمل مي کند به شرطي که اين عامل شتاب دهنده در بين پنج دقيقه نخستين روي دهد. به عنوان مثال در فيلم مزرعه روياها نجوايي به گوش مي رسد:«اگر اين را بسازي او خواهد آمد.» اين نجوا هم عامل شتاب دهنده و هم عامل درگير کننده به حساب مي آيد. به فيلم هاي ديگر که عامل شتاب دهنده و قلاب اوليه را با هم در ابتدا دارند، مي توانيم اشاره کنيم: فراري ( قتل)، رهايي از شاوشنک (متهم به قتل)، دزد دوچرخه (انتظار سخت و طولاني براي يافتن شغل که به آن بسيار نيازمند است، ولي در حال حاضر دوچرخه ندارد زيرا براي اين شغل که به آن بسيار نيازمند است، ولي در حال حاضر دوچرخه ندارد زيرا براي اين شغل دوچرخه بسيار ضروري است. او دروغ گفته تا بتواند شغل را براي خود دست و پا کند)، داستان يک شواليه (مرگ يک شواليه و تصميم غير قانوني يک ارباب براي گرفتن جايگاه و مقام او)، هواپيماي رئيس جمهور (حمله کماندو و ربودن بچه در عمليات تروريستي). معمولاً عامل شتاب دهنده بعد از دقيقه پنج رخ نمايي مي کند. در اين صورت در صفحات نخستين نيازمند چيزهاي ديگري هستيم تا ما را به خود مشغول کند. در فيلم هاي حادثه اي قلاب اوليه را خيلي سريع مي توان کشف کرد. مثل صحنه هاي آغازين فيلم جنگ هاي ستاره اي، مهاجمان صندوقچه گمشده، ماتريکس و همه فيلم هاي جيمز باند. در فيلم در خط آتش قلاب اوليه در صحنه افتتاحيه نيست بلکه کمي بعدتر در آغاز دقيقه سوم، مي توان آن را مشاهده کرد. در فيلم هاي کمدي، قلاب اوليه، چيزي خنده دار مي خواهد. در فيلم هاي غير حادثه اي اين نکته مي تواند چيزي نمايشي و جذاب يا واقعه اي خيره کننده يا تصويري در خدمت هدف باشد. يک پر شناور در هوا در فيلم فارست گامپ و يا از بر خواندن کلمه به کلمه پسرکي براي دلگرمي مربي خود در فيلم رودي.
بزرگ يا کوچک فرقي نمي کند، شما بايد توجه ما را از لحاظ رواني و احساسي به خود جلب کنيد، روي ذهن و روان و احساس ما اثر بگذاريم، ما را مجبور کنيد تا همه چيزهاي اطرافمان را به فراموشي بسپاريم. چرا که مشغول خواندن يا ديدن هستيم. مطمئن شويد که فيلمنامه شما فقط يکي از اين دو راهکار را اتخاذ نکرده، بلکه از هر دوي آنها براي به دام انداختن ما بهره جسته است. قلاب داستاني، چيزي درباره ايده اوليه شماست که بسيار جذاب، ديدني و داراي ظرفيت هاي نمايشي و يا کمدي است. قلاب اوليه را در پنج صفحه نخستين (ترجيحاً در ميان سه صفحه اول) بگنجانيد... بهتر است معادل نسبت دو به چهار با تحريک کردن و به وجد آوردن، يا با ارائه تصويري عجيب و شگفت انگيز و يا يک نجواي جذاب ما را متحير و مغلوب خود سازيد. بايد ما را به دام خود بيندازيد تا ما فيلمنامه شما را بخوانيم يا فيلمتان را ببينيم.
منبع:ماهنامه فيلمنامه نويسي فيلم نگار 29